على اكبر دهخدا
842
امثال و حكم ( فارسى )
دو مغز در يك پوست بودن . نهايت يگانه و متحد بودن . تمثل : بشهرم يكى مهربان دوست بود * تو گفتى كه با من بيك پوست بود . فردوسى . دو من سرب بخورد ده ستير تيز بهى . * ( به پيش شيرى صد خر همى ندارد پاى . . . ) ناصر خسرو . دو موش اگر با هم جنگ كنند سر يكيشان به ديوار مىخورد . خانهء بسيار كوچك و تنگ است . تمثل : در او دو موش ملاقى شوند اگر با هم * ز هم گذشت نيارند از يمين و يسار بجايگاه ملاقات جان دهند آخر * كه شان نه راه گريز است نه مجال قرار . قاآنى . دو مويز بهتر از يك خرماست . نظير : دو ده نيم بهتر از يكده يك است . دو نان چو گليم خويش بيرون بردند * گويند چه غم گر همه عالم مردند . سعدى دو نفر دزد خرى دزديدند * سر تقسيم بهم جنگيدند آن دو بودند چو گرم زد و خورد * دزد سوم خرشان را زد و برد . جلال الممالك دو نوبت حذر درخور جنگ نيست * يكى روز مرگ و دوم روز زيست چو در زينهار قضا خفت تن * بشب نيز بستر بميدان فكن ز بالين دگر مرگ برداشت سر * بسر گود گر ناز بالين مخر . دهخدا . رجوع به اجل آمده قوى زره است ، شود . دو هيزم را بهم بهتر بود سوز . * ( دو عاشق را بهم بهتر بود روز . . . ) سعدى . نظير : بيا سوته دلان گرد هم آئيم * كه قدر سوته دل دل سوته دو نو . باباطاهر . ده آدمى بر سفرهاى بخورند و دو سگ بر جيفهاى بسر نبرند . سعدى . رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود . دهان تو كليد اينست هموار * زبان تو كليد آن نگهدار بهشت و دوزخت را يك كليد است * كليدى اينچنين هرگز كه ديده است بخيرى گر بگردانى نعيم است * بشرى گر بجنبانى جحيم است . پورياى ولى . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، و زبان سرخ . . . ، شود . دهان دشمن و گفت حسود نتوان بست * ( . . . رضاى دوست بدست آر و ديگران بگذار ) سعدى . رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود . دهان گر بماند ز خوردن تهى * از آن به كه ناسازخوانى نهى . فردوسى . ده انگشت را خدا برابر خلق نكرده . تمثل : همه كس بيكخوى و يكخاست نيست * ده انگشت با يكدگر راست نيست . اسدى . نه هر رودى بود باز خمه همپشت * نه يكسان رويد از دستى ده انگشت . نظامى . نظير : بلبل هفت بچه ميگذارد يكيش بلبل مىشود . پنج انگشت برادرند برابر نيستند . خدا